حالم بد است مثل عقابی که پیر شد

یا کفتری که زخمیِ پروازِ تیر شد

 

ابری قرار بود ازین جا گذر کند

پیمان شکست باد و نصیبم کویر شد..

□ □

 

تا آهِ آخرین نفس آهو امید داشت

وقتی به چنگِ تیز پلنگی اسیر شد

 

رودم، که در تقابلِ با رسم آبشار

در عینِ سربلندی خود، سربه زیر شد

□ □

 

بازیچه ی قمار و غرور و شراب و شعر

عاشق که شد به حکم دلش گوشه گیر شد..

 

سنگی که روی قله به خورشید خیره بود

با رودهای دره ی شب هم مسیر شد

□ □

 

- ماهی نمیر... باش که دریا بیاورم!!

- دریا کجاست!؟ تنگ بیاور که دیر شد...

پوریا شیرانی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 3:37 توسط پوريا شیرانی |

ﻫﻮﺍﯼ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

ﺗﻨﻢ ﺣﺮﯾﺺ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﺩﻟﻢ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﻧﺸﺪ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﺑﺮﺁﺭﺩ ﺩﺭﺧﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ

ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﺰﺍﻧﻪ ﯼ ﺑﺨﺘﻢ , ﮐﻮﯾﺮ, ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﮐﺴﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭﺭ , ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ

ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺘﺢ ﺩﯾﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺯ ﻭﯾﺮﺍﻧﯽ ﺳﺖ

 

ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﮒ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﻡ , "ﮐﺴﺮﯼ "

ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺗﭙﺶ ﻧﻐﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻗﺎﻧﯽ ﺳﺖ

 

ﺑﮕﻮ ﺑﭽﺎﺩﺭ ﺷﺐ, ﻋﺎﺩﺗﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ

ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﺗﻨﻢ , ﺁﻓﺘﺎﺏ , ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺮﻗﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻃﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎﺵ , ﻋﺮﯾﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﭼﻪ ﺣﺎﮐﻤﺎﻥ ﻏﺮﯾﺒﯽ , ﭼﻪ ﺣﮑﻤﻬﺎﯼ ﺑﺪﯼ

ﭼﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﻮﯾﺎ ﻧﯿﺴﺖ

 

ﺍﮔﺮﭼﻪ ﭘﯿﮑﺮﻡ ﺍﺯ ﺯﺧﻢ , ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺧﻮﻥ ﺍﺳﺖ

ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻟﺒﻢ , ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﻏﺰﻟﺨﻮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﺑﺰﻥ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﭘﺮﭼﻤﯽ ﺑﻨﺎﻡ ﺧﻮﺩﺕ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩﻩ , ﮐﻮﻩ , ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺖ

 

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﺪﻡ ﺯﺍﺩﻩ ﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺳﺖ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﺟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻫﻢ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺳﺖ

ﭘﻮﺭﯾﺎ ﺷﯿﺮﺍﻧﯽ

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 23:34 توسط پوريا شیرانی |

 

مریم, مبارک است عزیزم تولدت
جایم بزن درآینه بر صورت خودت
یک بوسه با شجاعت هرچه تمام تر
محکوم عشق هرچه که پر اتهام تر...

مریم گلم ببخش که پیش تو نیستم
تا در میان جمع کنارت بایستم

شرمنده ام که با همه عزم و اراده ام
کیکی برای جشن سفارش نداده ام

فکر دلم نباش, دلم کوه طاقت است
" خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است"

امشب برو برقص و برقصان و کف بزن
همراه خانواده ی خود باش و دف بزن

با تنبک برادر و آواز مادرت
بیرون ببر خیال مرا امشب از سرت

"تا جان خود بر آتش رویت کنم سپند"
مخلوق خنده های خدا , بیشتر بخند...

در فکر این نباش چرا دل نداده ای
یا بر سر غرورخودت ایستاده ای

هرگز نگفته ام که دل تو خطر نکرد
"عاشق, که شد که یار بحالش نظر نکرد"

در من نهایتی ست که قبلا نبوده است
آیینه جز برای شکستن نبوده است...

دنیا اگر نشد بحقیقت به کام ما
"ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما"

امشب شبیه شعر خودت باش, قبل من
دنیای بعد دیدن من را به هم بزن

سی شمع روشن است به یکباره فوت کن
سهمم دقیقه ای ست , بیادم سکوت کن

حتا اگر برای تو امشب کسی گریست
"غمخوار خویش باش, غم روزگار چیست..."

شعرم اگر به دست, اناری گرفته است
از حافظ و ز حافظه یاری گرفته است

با گریه مینویسم از آن روزهای شاد
ای دستچین خاطره " عمرت دراز باد"

دنیا بلطف خنده ی تو جای بهتریست
"درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست"...
بیشتر بخند....

پوریا شیرانی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 13:20 توسط پوريا شیرانی |

"من در هوای عشق تو دیوانه تر شدم "


دنیای ما به وسعت شهر فرنگ بود
وقتی که حرفهای دوتامان قشنگ بود

وقتی دلت بهانه ی دیدار میگرفت
وقتی دلم هنوز برای تو تنگ بود...
□ □

من در هوای عشق تو دیوانه تر شدم
چشمم همیشه بر در و گوشم به زنگ بود

میخواستم به حیله شکارت کنم ولی
آهوی دل همیشه حریف پلنگ, بود...
□ □

در چشمهای دلهره یک فرصت بزرگ
در دستهای حادثه اما تفنگ بود

حتا خیالبافی تو مثل شعر ِمن
طرحی از آرزو و غم و صلح و جنگ بود
□ □

بانگ رهایی ام اثری در دلت نداشت
تا حلقه ی حصار تو خوش آب و رنگ بود

من غافل از خودم به تو هی طعنه میزدم...,
ماهی تنگ, فکر نجات نهنگ بود...!!
□ □

بک روز دلسپرده و یک روز دل زده
این عشق مثل بازی الاکلنگ بود...

پوریا شیرانی

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 3:15 توسط پوريا شیرانی |

بی شک اگر تنهایی ام را باد می فهمید

اینقدر بین خاطرات من نمی چرخید


ایقدر در بزم غم انگیز غروب و من

با برگهای خشک پاییزی نمی رقصید


عطر تو را ای کاش می آورد وقتی که

حال مرا جز من کسی از من نمی پرسید ....

....

ادامه در:


facebook.com/pouria.shirani

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 6:5 توسط پوريا شیرانی |

برای تو

 

نیاز من به حسِ تو                مثل نماز عاشقاس

می گن حساب عاشقا              از همه آدما جداس

وقتی تموم جاده ها                همقدم تو می شدن

هیشکی ترانه ای نگفت          برای تو به غیر من

                                        برای تو به غیر من

  

 

وقتی بارون چشم تو              چشم منم تر می کنه

می ریزه روی گونه هات        دردمو بدتر می کنه

هیچی نمیشه از تو گفت         وقتی که تو خودِ تویی

اونی که من اسیرشم             اونکه رها شده تویی

  

 

می ری تا باز خاطره هام      اسم تو رو صدا کنن

زخمای کهنه ی دل و           بغضای تازه وا کنن

چقد نگات دلهره داشت        تو لحظه ی جدا شدن

وقتی کسی گریه نکرد          برای تو به غیر من

                                      برای تو به غیر من

 

خواننده و آهنگساز : شهاب تیام

تنظیم کننده : پوریا نیاکان

ترانه سرا: پوریا شیرانی

http://www.radiojavan.com/videos/video/shahab-tiam-baraye-to

/**/
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 17:46 توسط پوريا شیرانی |

/**/

اتاقم از همه ی اتفاقها خالی ست

 

... نگاه می کنم از نو، به خود به دور و برم

چه حال و روز غریبی، چه آمده بسرم؟

 

اتاقم از همه ی اتفاقها خالی ست

و سرگذشت عجیبی نشسته پشت سرم..

  

کسی به مبهمیِ سرنوشت پشتِ در است

و من که خوب و بدش را همیشه منتظرم،

 

سوال می کنم از پشت در : چه می خواهی ؟

جواب می دهدم" آمدم تو را ببرم!!

 

- کجا، چگونه، چرا؟ درکدام راه درست؟

- به زندگی به خودت در مسیر پر خطرم..

  

 

خلاف میلِ دلم باز می کنم در را

نگاه می کند اول به روحِ در به درم

 

سپس بگونه ی من دست می کشد، شاید

کمی امان بدهد  ابرِ چشمهای ترم

 

سکوت حادثه جویی فرا گرفته مرا

شبیهِ کودکی ام  زیر سلطه ی پدرم

 

تنم پر از هوسی  رنگِ زندگی ست - ولی

بگو چگونه دلم را بسوی او ببرم!

  

 

دلم همیشه بروی عبور ها بسته است

کلیدِ قفلِ دلم دستِ کیست؟ بی خبرم...

پوریا شیرانی- آذر1389


برچسب‌ها: غزل
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 23:35 توسط پوريا شیرانی |

حدود دو ماه پیش بود که دوست و برادر بزرگترم ، اهورا ایمان عزیز از برگزاری انجمن شعری در فرهنگسرای آیه واقع در شهرک اکباتان خبر داد . محفل دوستانه ای که با مدیریت ایشان شکل گرفت و به جایی رسید که همین چند روز پیش به مناسبت عید مبعث با حضور اساتیدی چون محمد علی بهمنی ، اکبر آزاد ، محمد علی شیرازی، و دکتر افشین یداللهی جلسه ای پرشور و خودمانی را برگزار کرد که با استقبال علاقمندان شعر و ترانه هم روبرو شد.

جا دارد ضمن عرض خسته نباشید و خدا قوت به اهورا ایمان ،از زحمات مسئولین فرهنگسرای آیه بخصوص جناب آقای سالاریان و همچنین میهمانان محترم برنامه ، کمال تشکر را داشته باشم و برای آنان روزها و روزگار نیکی را آرزومند باشم.

امید که تلاش دوستان در جهت رشد و نمو ادبیات و شعر و ترانه امروز همچنان مثمر ثمر باشد.

از راست: مسعود آذر ، پوریا شیرانی ، محمد علی شیرازی ، اهورا ایمان ، اکبر آزاد ، محمد علی مقیمی

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت 21:58 توسط پوريا شیرانی

سلام به بزرگوارانی که با لطف بی نهایتشون منو شرمنده می کنن و چراغ این وبلاگ رو روشن نگه می دارن
در این مدت که نه فرصتی بود و نه دل و دماغی برای شعر گفتن و بروز شدن   ، از خواندن اشعار و دلنوشته های دوستان بی بهره نبودم و تا اونجایی که میتونستم به وبلاگ همه عزیزان  سر زدم ، پیام گذاشتم و از لطفشون تشکر کردم
ان شاالله ازین پس زودتر و منظم تر بروز می کنم
با غزلی تازه میهمان خیال شما هستم
سربلند باشید

ماهی، نمیر... باش که دریا بیاورم!

 

حالم بد است مثل عقابی که پیر شد

یا کفتری که زخمیِ پرواز تیر شد

 

ابری قرار بود ازین جا گذر کند

پیمان شکست باد و نصیبم کویر شد..

  

 

تا آهِ آخرین نفس آهو امید داشت

وقتی بچنگ تیز پلنگی اسیر شد

 

رودم که در تقابل با رسم آبشار

در عین سربلندی خود، سربزیر شد

  

 

بازیچه ی قمار و غرور و شراب و شعر

عاشق که شد به حکم دلش گوشه گیر شد..

 

باور نمی کنم دل دریا پرست من

افتاد روی خاک و شکست و حقیر شد

  

 

- ماهی نمیر...  باش که دریا بیاورم!!

- دریا کجاست!؟ تنگ بیاور که دیر شد...

 

 

پوریا شیرانی

 


برچسب‌ها: شعر, غزل
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:15 توسط پوريا شیرانی |

با درود و احترام نثار سهراب سپهری؛ که دلش در شهری خانه داشت  پشت دریاها...

و قیصر امین پور؛ که نام بزرگش با حرف آخر عشق آغاز میشد...

 

در ایستگاه رهایی که زیر باران است...

 

 

به شهر می برمت روزی ای دلِ کولی                 

مرنج از من و از این قطارِ بد قولی

 

تو را بزودی از این ایستگاه خواهم برد             

سرم اگرچه بدانم به سنگ خواهد خورد

  

 

شبی که بقچه ات از شعر تازه لبریز است           

و انتهای شب از ابتدای پاییز است

 

شبی به رنگ هوسهای دفتر شعرم                      

به نام واژه ی امضای آخر شعرم

 

و کور ازین همه تصویرِ مات و فرسوده           

و کر ازین همه حرف و کلام بیهوده

 

بغل گرفته تو را می رهانم از طوفان                   

به راه می زنم از کورِ راهِ بی پایان

  

 

در ایستگاه رهایی که زیر باران است                

که از هوای شکفتن ترانه باران است

 

در انتهای  هزاران خیالِ آشفته،                        

میانِ بزمِ غزلهایِ نابِ ناگفته،

 

من وتو ایم و نفس های خوبِ خواهش ها         

میان بُحبُحه ی  به به و ستایش ها،

 

من و تو ایم و پلی رو بسوی زیبایی                  

رها از این همه تکرار و گام تنهایی...

  

 

و عشق اولِ این راهِ تا ابد زیباست                    

و قاف آخر راهِ تمام عاشقهاست *

 

نگو قرار نداری و مانده ای بی کس             

منم کنارِ تو با خوش ترین غزل ها- پس

 

- در این میانه کمی انتظار هم خوب است         

کمی صبوری و قدری قرار هم خوب است

 

مرنج پس دل من ای شکسته از باور                 

 در آخرین َنفَسِ این غروبِ شهریور

  

 

که من بفکر توام گرچه سخت درگیرم          

اگر چه منتظرِ انعطافِ تقدیرم

 

هنوز در سَرِ گرمم شعور و شوری هست       

مرام و معرفت و مثلِ تو غروری هست

 

نترس ای دل من ای مهاجر تنها                      

از آرزوی من و انتهای این رویا

 

تو را بزودی از این ایستگاه خواهم برد             

سرم اگرچه بدانم به سنگ خواهد خورد

  

 

...و انتظار همیشه رفیقِ این کولی است           

و من که آخر کارم همیشه بد قولی ست...

 

* قاف حرف آخر عشق است...(قیصر امین پور)

 

 

پوریا شیرانی

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 15:28 توسط پوريا شیرانی |

مطالب قدیمی‌تر