همیشه فکر میکردم اگر در سالهای دور می زیستم، جنگاوری دلیر میشدم و در یکی از همین جنگها، دلاورانه جان به جان آفرین تسلیم میکردم..
یا اگر در زمانهای دورتر زندگی میکردم در نبردی تن به تن با یک ببر ازدنیا میرفتم،
یا حتا اگر انسانی غار نشین بودم ، در جنگی نابرابر با یک دایناسور...
هیچگاه فکر نمیکردم قرار است همین امروز برای باز کردن در خانه به روی مامور برق ،هنگام پایین آمدن ازپله ها یادم برود چراغ را روشن کنم و پایم لیز بخورد و بیفتم وبمیرم...
حالا فقط امیدوارم مامور برق آنقدر سمج باشد که باز هم زنگ بزند تا همسایه طبقه ی بالا از خواب بیدار شود، و البته او هم آنقدر خواب آلود نباشد که مثل من یادش برود چراغ را روشن کند...
اگرچه میدانم همسایه ام حواس پرتی دارد ،
 ولی چه کنیم انسان به امید زنده است!
حتا وقتی مثل من بمیرد...

پوریا شیرانی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 9:38 توسط پوريا شیرانی |

رؤيايِ تا هميشه هراسانِ باورم

اي كشتيِ شكسته ی در خون شناورم

 

اي ماجراي آهِ من و ماهِ دور دست

اي دستهاي خاليِ بي يار و ياورم...

 

ای قامت بلند حقیقت، غرور من

ای لاله های خم شده، گلهای پرپرم

 

اينجا چقدر حادثه می جوشد از زمین

هفتاد و چند آینه دارم برابرم

 

گاهي كه نام سرخِ تو را داد مي زنم

از هر کسی به غربت تو آشنا ترم!

□   □

 

فریاد تو صدای علی بود در افق

قرآنِ رویِ نیزه تو بودی،  برادرم!

 

تو تشنه ی پريدن و پروازِ ديگري،

من تشنه ی عدالت و حقِّ برابرم!

 

پوریا شیرانی

+ نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 16:9 توسط پوريا شیرانی |

دست دعایم دور زانوهام پیچیده

 

 

 

بغضی گرفته راه فریاد گلویم را

در پرده پوشانده ست اسرار مگویم را

 

شوری به شعرم نیست تا دستی بیفشانید

از من گرفته دردهایم های و هویم را

□  □      

 

کز کرده ام کنجی شبیه یک پلنگ پیر

هی میکشم روی غرور خود  پتویم را

 

دست دعایم دور زانوهام پیچیده

آه ای خدای آرزویم آرزویم را..

 

یک عمر از خون دل خود خونبها دادم

دیوانگان و عاقلان روبرویم را

□  □      

 

از وحشت رسوا شدن روزی هزاران بار

تغییر دادم با زمانه خلق و خویم را

 

روحم خبر می داد از آینده و کشتم

این کولیِ بی سرزمینِ غیبگویم را

□  □      

 

از دوستانم حاصلم شرمی به پیشانی ست

دادم برای دشمنانم آبرویم را

 

آیینه ها من را به یاد آرید مثل قبل

اینقدر آشفته مگردانید مویم را

پوریا شیرانی

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 21:47 توسط پوريا شیرانی |

حالم بد است مثل عقابی که پیر شد

یا کفتری که زخمیِ پروازِ تیر شد

 

ابری قرار بود ازین جا گذر کند

پیمان شکست باد و نصیبم کویر شد..

□ □

 

تا آهِ آخرین نفس آهو امید داشت

وقتی به چنگِ تیز پلنگی اسیر شد

 

رودم، که در تقابلِ با رسم آبشار

در عینِ سربلندی خود، سربه زیر شد

□ □

 

بازیچه ی قمار و غرور و شراب و شعر

عاشق که شد به حکم دلش گوشه گیر شد..

 

سنگی که روی قله به خورشید خیره بود

با رودهای دره ی شب هم مسیر شد

□ □

 

- ماهی نمیر... باش که دریا بیاورم!!

- دریا کجاست!؟ تنگ بیاور که دیر شد...

پوریا شیرانی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 3:37 توسط پوريا شیرانی |

ﻫﻮﺍﯼ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

ﺗﻨﻢ ﺣﺮﯾﺺ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﺩﻟﻢ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﻧﺸﺪ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﺑﺮﺁﺭﺩ ﺩﺭﺧﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ

ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﺰﺍﻧﻪ ﯼ ﺑﺨﺘﻢ , ﮐﻮﯾﺮ, ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﮐﺴﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭﺭ , ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ

ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺘﺢ ﺩﯾﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺯ ﻭﯾﺮﺍﻧﯽ ﺳﺖ

 

ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﮒ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﻡ , "ﮐﺴﺮﯼ "

ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺗﭙﺶ ﻧﻐﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻗﺎﻧﯽ ﺳﺖ

 

ﺑﮕﻮ ﺑﭽﺎﺩﺭ ﺷﺐ, ﻋﺎﺩﺗﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ

ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﺗﻨﻢ , ﺁﻓﺘﺎﺏ , ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺮﻗﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻃﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎﺵ , ﻋﺮﯾﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﭼﻪ ﺣﺎﮐﻤﺎﻥ ﻏﺮﯾﺒﯽ , ﭼﻪ ﺣﮑﻤﻬﺎﯼ ﺑﺪﯼ

ﭼﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﻮﯾﺎ ﻧﯿﺴﺖ

 

ﺍﮔﺮﭼﻪ ﭘﯿﮑﺮﻡ ﺍﺯ ﺯﺧﻢ , ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺧﻮﻥ ﺍﺳﺖ

ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻟﺒﻢ , ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﻏﺰﻟﺨﻮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﺑﺰﻥ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﭘﺮﭼﻤﯽ ﺑﻨﺎﻡ ﺧﻮﺩﺕ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩﻩ , ﮐﻮﻩ , ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺖ

 

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﺪﻡ ﺯﺍﺩﻩ ﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺳﺖ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﺟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻫﻢ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺳﺖ

ﭘﻮﺭﯾﺎ ﺷﯿﺮﺍﻧﯽ

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 23:34 توسط پوريا شیرانی |

 مریم, مبارک است عزیزم تولدت

جایم بزن درآینه بر صورت خودت

یک بوسه با شجاعت هرچه تمام تر

محکوم عشق هرچه که پر اتهام تر...

مریم گلم ببخش که پیش تو نیستم

تا در میان جمع کنارت بایستم

شرمنده ام که با همه عزم و اراده ام

کیکی برای جشن سفارش نداده ام

فکر دلم نباش, دلم کوه طاقت است

" خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است"

امشب برو برقص و برقصان و کف بزن

همراه خانواده ی خود باش و دف بزن

با تنبک برادر و آواز مادرت

بیرون ببر خیال مرا امشب از سرت

"تا جان خود بر آتش رویت کنم سپند"

مخلوق خنده های خدا , بیشتر بخند...

در فکر این نباش چرا دل نداده ای

یا بر سر غرورخودت ایستاده ای

هرگز نگفته ام که دل تو خطر نکرد

"عاشق, که شد که یار بحالش نظر نکرد"

در من نهایتی ست که قبلا نبوده است

آیینه جز برای شکستن نبوده است...

دنیا اگر نشد بحقیقت به کام ما

"ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما"

امشب شبیه شعر خودت باش, قبل من

دنیای بعد دیدن من را به هم بزن

سی شمع روشن است به یکباره فوت کن

سهمم دقیقه ای ست , بیادم سکوت کن

حتا اگر برای تو امشب کسی گریست

"غمخوار خویش باش, غم روزگار چیست..."

من بارها از آینه ها زخم خورده ام

با دست عشق کشته و هرگز نمرده ام

من بغض شعرهای خودم را شنیده ام

"از بس که چشم مست در این شهر دیده ام"

شعرم اگر به دست, اناری گرفته است

از حافظ و ز حافظه یاری گرفته است

با گریه مینویسم از آن روزهای شاد

ای دستچین خاطره " عمرت دراز باد"

دنیا بلطف خنده ی تو جای بهتریست

"درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست"...

بیشتر بخند....

پوریا شیرانی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 13:20 توسط پوريا شیرانی |

"من در هوای عشق تو دیوانه تر شدم "


دنیای ما به وسعت شهر فرنگ بود
وقتی که حرفهای دوتامان قشنگ بود

وقتی دلت بهانه ی دیدار میگرفت
وقتی دلم هنوز برای تو تنگ بود...
□ □

من در هوای عشق تو دیوانه تر شدم
چشمم همیشه بر در و گوشم به زنگ بود

میخواستم به حیله شکارت کنم ولی
آهوی دل همیشه حریف پلنگ, بود...
□ □

در چشمهای دلهره یک فرصت بزرگ
در دستهای حادثه اما تفنگ بود

حتا خیالبافی تو مثل شعر ِمن
طرحی از آرزو و غم و صلح و جنگ بود
□ □

بانگ رهایی ام اثری در دلت نداشت
تا حلقه ی حصار تو خوش آب و رنگ بود

من غافل از خودم به تو هی طعنه میزدم...,
ماهی تنگ, فکر نجات نهنگ بود...!!
□ □

بک روز دلسپرده و یک روز دل زده
این عشق مثل بازی الاکلنگ بود...

پوریا شیرانی

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 3:15 توسط پوريا شیرانی |

بی شک اگر تنهایی ام را باد می فهمید

اینقدر بین خاطرات من نمی چرخید


ایقدر در بزم غم انگیز غروب و من

با برگهای خشک پاییزی نمی رقصید


عطر تو را ای کاش می آورد وقتی که

حال مرا جز من کسی از من نمی پرسید ....

....

ادامه در:


facebook.com/pouria.shirani

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 6:5 توسط پوريا شیرانی |

برای تو

 

نیاز من به حسِ تو                مثل نماز عاشقاس

می گن حساب عاشقا              از همه آدما جداس

وقتی تموم جاده ها                همقدم تو می شدن

هیشکی ترانه ای نگفت          برای تو به غیر من

                                        برای تو به غیر من

  

 

وقتی بارون چشم تو              چشم منم تر می کنه

می ریزه روی گونه هات        دردمو بدتر می کنه

هیچی نمیشه از تو گفت         وقتی که تو خودِ تویی

اونی که من اسیرشم             اونکه رها شده تویی

  

 

می ری تا باز خاطره هام      اسم تو رو صدا کنن

زخمای کهنه ی دل و           بغضای تازه وا کنن

چقد نگات دلهره داشت        تو لحظه ی جدا شدن

وقتی کسی گریه نکرد          برای تو به غیر من

                                      برای تو به غیر من

 

خواننده و آهنگساز : شهاب تیام

تنظیم کننده : پوریا نیاکان

ترانه سرا: پوریا شیرانی

http://www.radiojavan.com/videos/video/shahab-tiam-baraye-to

/**/
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 17:46 توسط پوريا شیرانی |

/**/

اتاقم از همه ی اتفاقها خالی ست

 

... نگاه می کنم از نو، به خود به دور و برم

چه حال و روز غریبی، چه آمده بسرم؟

 

اتاقم از همه ی اتفاقها خالی ست

و سرگذشت عجیبی نشسته پشت سرم..

  

کسی به مبهمیِ سرنوشت پشتِ در است

و من که خوب و بدش را همیشه منتظرم،

 

سوال می کنم از پشت در : چه می خواهی ؟

جواب می دهدم" آمدم تو را ببرم!!

 

- کجا، چگونه، چرا؟ درکدام راه درست؟

- به زندگی به خودت در مسیر پر خطرم..

  

 

خلاف میلِ دلم باز می کنم در را

نگاه می کند اول به روحِ در به درم

 

سپس بگونه ی من دست می کشد، شاید

کمی امان بدهد  ابرِ چشمهای ترم

 

سکوت حادثه جویی فرا گرفته مرا

شبیهِ کودکی ام  زیر سلطه ی پدرم

 

تنم پر از هوسی  رنگِ زندگی ست - ولی

بگو چگونه دلم را بسوی او ببرم!

  

 

دلم همیشه بروی عبور ها بسته است

کلیدِ قفلِ دلم دستِ کیست؟ بی خبرم...

پوریا شیرانی- آذر1389


برچسب‌ها: غزل
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 23:35 توسط پوريا شیرانی |

مطالب قدیمی‌تر