سلام به بزرگوارانی که با لطف بی نهایتشون منو
شرمنده می کنن و چراغ این وبلاگ رو روشن نگه می دارن
در این مدت که نه فرصتی بود و نه دل و دماغی برای شعر گفتن و بروز
شدن ، از خواندن اشعار و دلنوشته های دوستان بی بهره نبودم و تا اونجایی که
میتونستم به وبلاگ همه عزیزان سر زدم ، پیام
گذاشتم و از لطفشون تشکر کردم
ان شاالله ازین پس زودتر و منظم تر بروز می کنم
با غزلی تازه میهمان خیال شما هستم
سربلند باشید
ماهی، نمیر... باش که دریا بیاورم!
حالم بد است مثل عقابی که پیر شد
یا کفتری که زخمیِ تیرِ امیر شد
ابری قرار بود ازین جا گذر کند
پیمان شکست باد و نصیبم کویر شد..
□ □
عمری بیاد روز رهایی ترانه خواند
مرغی که در حصار قفس ها اسیر شد
رودم، که در تقابل با رسم آبشار
در عین سربلندی خود، سربزیر شد
□ □
طفلک دلم که از غم خود در گریز بود،
شاعر که شد از آینه ها ناگزیر شد..
باور نمی کنم دل دریا پرست من
افتاد روی خاک و شکست و حقیر شد
□ □
- ماهی نمیر... باش که دریا بیاورم!!
- دریا کجاست!؟ تنگ بیاور که دیر شد...
پوریا شیرانی
برچسبها: شعر, غزل



